مینیمال
Friday، October 23، 2009
Sunday، October 18، 2009
آخرین لحظه
هر چه نیمه شب در جریان منقطع ثانیه ها نزدیک تر میشود، ضربان افکارم تند تر میشود - تا در لحظهای به ضربه ای نفسم را قطع کند - تا دیگر اینجا نباشم – تا باور کنم، که دنیایی هست پست و فانی تا دنیایی دیگر بسازد والا و جاویدان…
.
Wednesday، October 14، 2009
ترک کرده
چطور رهایم کردی؟ آیا بازتاب پنهان تاریک ترین اندیشه هایم تو را ساخته اند؟
رزها در میان انگشتانم رنگ می بازند...چگونه نگاهم را در پس غبارِ سیاه خاکستر گم کردی؟...
آنچه را لمس نتوانم کرد از برای من نیست، همچو ابر های سرگردان گردباد اندیشه هایم، همچو سرمای شکنندهی انگشتان ظریفت، همچو آتش روان تماس لبهایت...
.
Tuesday، July 28، 2009
Wednesday، July 22، 2009
دستور
فشار؛ رعشهی دستها را بر دسته سلاح خاموش می کند.
لکههای قرمز پوتینها را پوشانده… چشمها را بسته…
در دوردستیِ پشت پلک ها دستورها به فریاد او را می جویند…
زانوها دیگر توان ندارند…
.
Wednesday، April 29، 2009
ظلمت
تاریکی محض.
عبوس است و پارو میکشد.
در سکوت پیش میرویم- زیر سوسوی فانوس، بستههای سنگین را به زحمت در آب میاندازم- آوای محوی از دوردست به گوش میرسد- باز هم نگاهی به او میاندازم- چشمهایش را نمیبینم- عبوس است و در سکوت پارو میکشد…
.
Tuesday، April 14، 2009
آن جهان دگر
زیر غبار غلیظ ظهر عقربهها باز هم جلوتر از چیزی بودند که میخواستم.
خواست محوی در درون باز هم به غریبی به برخواستن وادارم کرد، چشمها را بستم، سوار بر قدمهایی نامتعادل بر فراز سرمای زمین، دستها را بروی هرآنچه در اطراف مییافتم میکشیدم، آخرین چیزی که قبل از سقوط به خاطر دارم جسمی بود با موهایی زبر – مانند موهای بز.
از ارتفاع زیادی در آب افتادم، ضربه چشمهایم را باز کرد، در بالا سبز-آبی بود و در پایین سیاهی مکنده بیپایان…
.
Sunday، January 18، 2009
Tuesday، December 30، 2008
Saturday، December 20، 2008
سوگند
در پس پردهی باران باز هم با نوک انگشتانش آن افکار دربندشده بر کاغذ را به آرامی لمس کرد...
تنها یک اندیشه در وجودش موج میزد:
او هم دوستم دارد، آیا زیباتر از این هم ممکن است؟
نامهای که ۶۶ سال نگاهش را از آرزوی باز شدن پس زده بود را در جیب گذاشت تا به آهستگی آنجا را ترک کند...
.
آغوش سکوت
ادامه کت بارانی سیاه در قطراتی بر کف زمین میخزد تا خود را به تخت برساند
از پس سیاهی پلک ها، صدای خاطراتی بیپژواک از چنگ خواب بر کف اتاق میریزد...
.
خواب
گم گشته در هیجانی نامعلوم، به زخمم در قفس میپیچم،
و خاطره یک آرزوی دوردست را میجویم در نقشی گنگ
بر دیواری که بر هر پلک در انتظار فرو ریختن است....
.
Wednesday، November 19، 2008
Sunday، November 16، 2008
Friday، September 12، 2008
Wednesday، September 10، 2008
کاسه خالي
بي صدا ميآيند، بيصدا ميروند
پوزخند ميزنند، روي ميگردانند، ترحم ميکنند...
اما هنوز هم هيچ کس را ياراي شکستن غرورم
به اولين سکه سياه را نيست...
.
Saturday، August 23، 2008
Monday، August 18، 2008
انتظار
ابر های تیره در هوس باران نگاه سنگینشان را بر من دوخته اند.
رزهای سیاه سرگشته از باد را در دست میفشارم
در آشفتگی جریان جمعیت او را به خاطر نمیآورم...
نقش چهرهاش هر بار از پس چشمانم میگریزد
و هر بار شگفتزده از افسون زیبایی که چنین بیمحابا نزدم میآید،
در لبخندی، در شکن ترهای مو
و یا در عمق چشمانش او را باز میشناسم...
ابر های تیره در هوس باران نگاه سنگینشان را بر من دوخته اند
و گل های رز، مست از عشق باد، از لای انگشتانم به آغوش دریا میگریزند...
.
Thursday، August 14، 2008
Sleepwalker by Nightwish
Feel the ocean where passion lies
Silently the senses
Abandon all defenses
A place between
sleep and awake
End of innocence,
unending masquerade
That’s where I’ll wait for you...
Hold me near you
So close
I sear you
Seeing, believing
Dreaming, deceiving
Sleepwalker seducing me
I dare to enter your ecstasy
Lay yourself now down to sleep
In my dreams you’re mine to keep...

