مینیمال

Wednesday، April 29، 2009

ظلمت

تاریکی محض.

عبوس است و پارو می‌کشد.

در سکوت پیش می‌رویم- زیر سوسوی فانوس، بسته‌های سنگین را به زحمت در آب می‌اندازم- آوای محوی از دوردست به گوش می‌رسد- باز هم نگاهی به او می‌اندازم- چشم‌هایش را نمی‌بینم- عبوس است و در سکوت پارو می‌کشد…

 

.

Tuesday، April 14، 2009

آن جهان دگر

زیر غبار غلیظ ظهر عقربه‌ها باز هم جلوتر از چیزی بودند که می‌خواستم.

خواست محوی در درون باز هم به غریبی به برخواستن وادارم کرد، چشم‌ها را بستم، سوار بر قدم‌هایی نامتعادل بر فراز سرمای زمین،‌ دست‌ها را بروی هرآنچه در اطراف می‌یافتم می‌کشیدم، آخرین چیزی که قبل از سقوط به خاطر دارم جسمی بود با موهایی زبر – مانند موهای بز.

از ارتفاع زیادی در آب افتادم، ضربه چشم‌هایم را باز کرد، در بالا سبز-آبی بود و در پایین سیاهی مکنده بی‌پایان…

 

 

.

هستم

Sunday، January 18، 2009

بی پایان









to see the flash embed please visit the blog

Tuesday، December 30، 2008



Saturday، December 20، 2008

سوگند

در پس پرده‌ی باران باز هم با نوک انگشتانش آن افکار دربندشده بر کاغذ را به آرامی لمس کرد...

تنها یک اندیشه در وجودش موج می‌زد:

او هم دوستم دارد، آیا زیباتر از این هم ممکن است؟

 

‏‫نامه‌ای که ۶۶ سال نگاهش را از آرزوی باز شدن پس زده بود را در جیب گذاشت تا به آهستگی آن‌جا را ترک کند...

 

.

آغوش سکوت

ادامه کت بارانی سیاه در قطراتی بر کف زمین می‌خزد تا خود را به تخت برساند

از پس سیاهی پلک ها، صدای خاطراتی بی‌پژواک از چنگ خواب بر کف اتاق می‌ریزد...

 

.

خواب

گم گشته در هیجانی نامعلوم، به زخمم در قفس می‌پیچم،

و خاطره یک آرزوی دوردست را می‌جویم در نقشی گنگ

بر دیواری که بر هر پلک در انتظار فرو ریختن است....

 

.

Wednesday، November 19، 2008

آخرین

تمام وجودم

همان طلسم پاره-پاره‌ای‌ست

که خود را به تو وابسته‌ام...

 

۰

Sunday، November 16، 2008

مسیر

نوک شمشیر اراده همیشه خونین بر قله قدرت می‌نشیند.

 

۰

Friday، September 12، 2008

دژاوو

با احتیاط گونه‌اش را لمس کردم

واقعی بود...

 

.

Wednesday، September 10، 2008

کاسه خالي

بي صدا مي‌آيند، بي‌صدا مي‌روند
پوزخند مي‌زنند، روي مي‌گردانند، ترحم مي‌کنند...

اما هنوز هم هيچ کس را ياراي شکستن غرورم

به اولين سکه سياه را نيست...

 

.

Saturday، August 23، 2008

ترحم

همچو بیگانه‌ای در آغوش گرفتمش...

 

.

Monday، August 18، 2008

انتظار

ابر های تیره در هوس باران نگاه سنگینشان را بر من دوخته اند.

رزهای سیاه سرگشته از باد را در دست می‌فشارم

 

در آشفتگی جریان جمعیت او را به خاطر نمی‌آورم...

نقش چهره‌اش هر بار از پس چشمانم می‌گریزد

و هر بار شگفت‌زده از افسون زیبایی که چنین بی‌محابا نزدم می‌آید،

در لبخندی، در شکن تره‌ای مو

و یا در عمق چشمانش او را باز می‌شناسم...

 

ابر های تیره در هوس باران نگاه سنگینشان را بر من دوخته اند

و گل های رز، مست از عشق باد، از لای انگشتانم به آغوش دریا می‌گریزند...

 

.

Thursday، August 14، 2008

Sleepwalker by Nightwish









Close your eyes
Feel the ocean where passion lies
Silently the senses
Abandon all defenses

A place between
sleep and awake
End of innocence,
unending masquerade
That’s where I’ll wait for you...

Hold me near you
So close
I sear you
Seeing, believing
Dreaming, deceiving

Sleepwalker seducing me
I dare to enter your ecstasy
Lay yourself now down to sleep
In my dreams you’re mine to keep...

I've lost the game

no one else to play

Sunday، August 03، 2008

نفس هایی به رنگ آزادی

پایان زمان در انجماد آهسته هر ثانیه نزدیک می‌شود...

و آن‌چه را از دست می‌دهم

پژواک بیدارشدن است

غرقه در سکوت خوابی که آغازی نداشت...

 

.

Friday، July 25، 2008

فروافتاده

زنجیر ها بر  فروافتاده می‌خزند

و پرده‌های سیاه زیر غبار سالها محو می‌شوند...

اما از پس سنگینی نقاب

چشمانم هنوز آزادند...

 

.

Friday، July 18، 2008

اعدام

به صدای در از خواب پریدم
زندانبان نگاهی به تمسخر انداخت:
-آزادی!
در یک دم گویی تمام کابوس‌ها و شکنجه‌ها از بدنم جدا شد...
با ناباوری چند قدم به سوی در تلو-تلو خوردم
خانه، مادرم، نامزدم...
چه آسان در یک دم هر آنچه بر من گذشته بود را فراموش کردم
سرم را بالا گرفتم تا هنگام رفتن نگاه خصمانه‌ای بر همه‌شان بیندازم...