ظلمت
تاریکی محض.
عبوس است و پارو میکشد.
در سکوت پیش میرویم- زیر سوسوی فانوس، بستههای سنگین را به زحمت در آب میاندازم- آوای محوی از دوردست به گوش میرسد- باز هم نگاهی به او میاندازم- چشمهایش را نمیبینم- عبوس است و در سکوت پارو میکشد…
.
"من" در نقطه آن لحظه ابدی شد... و رهايم کرد...
تاریکی محض.
عبوس است و پارو میکشد.
در سکوت پیش میرویم- زیر سوسوی فانوس، بستههای سنگین را به زحمت در آب میاندازم- آوای محوی از دوردست به گوش میرسد- باز هم نگاهی به او میاندازم- چشمهایش را نمیبینم- عبوس است و در سکوت پارو میکشد…
.
زیر غبار غلیظ ظهر عقربهها باز هم جلوتر از چیزی بودند که میخواستم.
خواست محوی در درون باز هم به غریبی به برخواستن وادارم کرد، چشمها را بستم، سوار بر قدمهایی نامتعادل بر فراز سرمای زمین، دستها را بروی هرآنچه در اطراف مییافتم میکشیدم، آخرین چیزی که قبل از سقوط به خاطر دارم جسمی بود با موهایی زبر – مانند موهای بز.
از ارتفاع زیادی در آب افتادم، ضربه چشمهایم را باز کرد، در بالا سبز-آبی بود و در پایین سیاهی مکنده بیپایان…
.
در پس پردهی باران باز هم با نوک انگشتانش آن افکار دربندشده بر کاغذ را به آرامی لمس کرد...
تنها یک اندیشه در وجودش موج میزد:
او هم دوستم دارد، آیا زیباتر از این هم ممکن است؟
نامهای که ۶۶ سال نگاهش را از آرزوی باز شدن پس زده بود را در جیب گذاشت تا به آهستگی آنجا را ترک کند...
.
ادامه کت بارانی سیاه در قطراتی بر کف زمین میخزد تا خود را به تخت برساند
از پس سیاهی پلک ها، صدای خاطراتی بیپژواک از چنگ خواب بر کف اتاق میریزد...
.
گم گشته در هیجانی نامعلوم، به زخمم در قفس میپیچم،
و خاطره یک آرزوی دوردست را میجویم در نقشی گنگ
بر دیواری که بر هر پلک در انتظار فرو ریختن است....
.
بي صدا ميآيند، بيصدا ميروند
پوزخند ميزنند، روي ميگردانند، ترحم ميکنند...
اما هنوز هم هيچ کس را ياراي شکستن غرورم
به اولين سکه سياه را نيست...
.
ابر های تیره در هوس باران نگاه سنگینشان را بر من دوخته اند.
رزهای سیاه سرگشته از باد را در دست میفشارم
در آشفتگی جریان جمعیت او را به خاطر نمیآورم...
نقش چهرهاش هر بار از پس چشمانم میگریزد
و هر بار شگفتزده از افسون زیبایی که چنین بیمحابا نزدم میآید،
در لبخندی، در شکن ترهای مو
و یا در عمق چشمانش او را باز میشناسم...
ابر های تیره در هوس باران نگاه سنگینشان را بر من دوخته اند
و گل های رز، مست از عشق باد، از لای انگشتانم به آغوش دریا میگریزند...
.
پایان زمان در انجماد آهسته هر ثانیه نزدیک میشود...
و آنچه را از دست میدهم
پژواک بیدارشدن است
غرقه در سکوت خوابی که آغازی نداشت...
.
زنجیر ها بر فروافتاده میخزند
و پردههای سیاه زیر غبار سالها محو میشوند...
اما از پس سنگینی نقاب
چشمانم هنوز آزادند...
.
به صدای در از خواب پریدم
زندانبان نگاهی به تمسخر انداخت:
-آزادی!
در یک دم گویی تمام کابوسها و شکنجهها از بدنم جدا شد...
با ناباوری چند قدم به سوی در تلو-تلو خوردم
خانه، مادرم، نامزدم...
چه آسان در یک دم هر آنچه بر من گذشته بود را فراموش کردم
سرم را بالا گرفتم تا هنگام رفتن نگاه خصمانهای بر همهشان بیندازم...